یکی هست درمحله ی ما 

همه اورابرای یک شب دوست دارند 

حتی برایش آش نذری هم نمی برند 

اوباکسی کاری ندارد 

خودش رامی فروشدونان شبش رامی خرد 

حاج آقامی گوید:بایدازمحله برودچون همه جوانان مسجدی ازراه به درشدند 

ولی چرامسجدی هاازراه به درشدندولی فاحشه بااین همه مسجدی به راه راست هدایت نشد؟ 

شایداوبه کارش ایمان داردومسجدی هانه.



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن 1393 | 19:56 | نویسنده : عرفان |

دست بیفشانید و عود بسوزانید که یازدهمین مسافر بهار، از راه می رسد؛ قدم هایش را شکوفه باران کنید!
ولادت امام حسن عسکری(ع) مبارک باد 



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن 1393 | 11:10 | نویسنده : عرفان |

جهان هر کس به اندازه‌ی وسعت فکر اوست !
یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود :
دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این شرکت بود درگذشت .
شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه ساعت ۱۰ دعوت مى‌کنیم .
در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند
امّا پس از مدتى ، کنجکاو مى‌شدند که چه کسی مانع پیشرفت آنها در شرکت شده .
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند
و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌ زد و زبانشان بند مى‌آمد . . .
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد ، تصویر خود را مى‌دید .
نوشته‌ اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود :
تنها ۱ نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم خود شمایید .
شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی تصورات و موفقیت هایتان اثر گذار باشید .
زندگی شما وقتی رئیستان ، دوستانتان ، والدینتان شریک زندگیتان تغیر کنند تغیر نمی کند .
زندگی شما وقتی تغیر میکند که شما تغیر کنید .
جهان هرکس به اندازه ی وسعت دید اوست پس زیبا بیندیش . . .



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن 1393 | 9:6 | نویسنده : عرفان |

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.


در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.



تاريخ : سه شنبه هفتم بهمن 1393 | 8:32 | نویسنده : عرفان |

روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت: اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم.
مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خریده بود را در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد. از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود خرید میکرد و در بالای شهر میفروخت و با سود حاصل خریدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد.
یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیلتان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم.
مرد گفت: ایمیل ندارم
مدیر آن شرکت گفت: شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین
مرد گفت: احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم!



تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن 1393 | 8:57 | نویسنده : عرفان |

شيخ را گفتند : علم بهتر است يا ثروت ؟!

شيخ بی درنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت برگشته را به سه پاره ی نامساوی تقسيم نمود و گفت :سالهاست که هيچ خری بين دو راهی علم و ثروت گير نميکند !!!

مريدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند يا شيخ ما را دليلی عيان ساز تا جان فدا کنيم .

شيخ گفت :در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتيم ، دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم...

حالا او پورشه دارد ، من پوشه... او اوراق مشارکت دارد، و من اوراق امتحانی... او عينک آفتابی من عينک ته استکانی... او بيمه زندگانی ، من بيمه خدمات درمانی ... او سکه و ارز ، من سکته و قرض . . .
سخن شيخ چون بدين جا رسيد مريدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتندی .



تاريخ : شنبه چهارم بهمن 1393 | 9:0 | نویسنده : عرفان |

1- با حل جدول، مطالعه كتاب، بازی شطرنج و حل مسایل ریاضی ذهن و مغزشان را فعال و شاداب می‌كنند.

2- درد و رنج را تحمل می‌كنند و شكایت نمی‌كنند و از زندگی خود راضی هستند.

3- از روابط اجتماعی‌شان لذت می‌برند .


4 – علاقه‌شان به فعالیت را حفظ می‌كنند.


5- كمبود خواب ندارند و دست كم 7 ساعت در شب می‌خوابند.


6- به ندرت مضطرب و افسرده می‌شوند.

7- به خداوند ایمان دارند و عبادت می‌كنند و آرام می‌شوند.


8- نگران مسایل مالی نیستند.


9- باور دارند كه می‌توانند شاد باشند.


10- برون‌گرا هستند.



تاريخ : چهارشنبه یکم بهمن 1393 | 17:40 | نویسنده : عرفان |

خدایمان را آشکار کنیم

خدا در دستی است که به یاری میگیری،
درقلبی که شاد میکنی
درلبخندی که به لب می نشانی
خدا با من است. خدا با توست...خدایمان را آشکار کنیم..... 
 


تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 18:20 | نویسنده : عرفان |

یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:


شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.


راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.


بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید....

که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.


با تعجب گفت: مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!


خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،


ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 0:1 | نویسنده : عرفان |
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

حرف های مافوق اثری نداشت و ...

سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند


افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت


منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی



تاريخ : جمعه بیست و ششم دی 1393 | 23:53 | نویسنده : عرفان |